حدیثِ حاضرانِ غایب» یا بازتکرار خستگیِ سیاست؟  نقدی بر مقاله اخیر حجاریان

☑️ «حدیثِ حاضرانِ غایب» یا بازتکرار خستگیِ سیاست؟

نقدی بر مقاله اخیر حجاریان

📎 مقاله اخیر حجاریان با ناله‌ای آغاز می‌شود که بیش از آن‌که از بحران سیاست بگوید، از بحران تصویر روشنفکری ایرانی پرده برمی‌دارد. گلایه‌ای همیشگی، چنان‌که گویی سیاست ایران یک رمان روسی است و او یکی از شخصیت‌های فرعی آن؛ همیشه در آستانه فهمِ فاجعه، و هرگز در بطن آن.

حجاریان هنوز در جهان «پروژه» نفس می‌کشد، جهانِ مردم اما مدت‌هاست فرو ریخته

او می‌پرسد چرا در ایران «پروژه»‌ای شکل نمی‌گیرد؛ پرسشی که از همان سطر اول نشان می‌دهد همچنان در پارادایم دهۀ ۷۰ نفس می‌کشد:

پارادایم «پروژه‌های بزرگ»، «راهنمای عمل»، «آرمان احزاب»، «دوره‌نامه و گفت‌وگوهای فکورانه». اما حقیقت تلخ این است که پروژه دیگر واحد تحلیل نیست؛ زیست‌جهان سیاسی ایران وارد منطق «ریز-خشونت‌ها» و «ریز-مصالحه‌ها» شده است.

جامعه‌ای که هر روز زیر موجی از فروپاشی می‌چرخد، پروژه نمی‌خواهد؛ پناهگاه معنایی می‌خواهد.

رمان سیاست ایران از «طرح کلان» عبور کرده و به «زیست‌سیاست اضطراری» سقوط کرده است. این سقوط، نه ضعف روشنفکری، بلکه تغییر ماهیت میدان سیاست است. بنابراین پرسش او از ابتدا غلط است؛ چون مبتنی بر جهان دیروزی است.

1⃣ او می‌گوید سیاست ایران از «آرمان» تهی شده؛ اما خود متن نیز نشان می‌دهد که او هنوز به آرمان به‌مثابه «کمپاس معنوی» باور دارد.

اما ما امروز در دوران پساآرمان زندگی می‌کنیم؛ دورانی که حتی سیاست نیز از «کلان‌ارزش‌ها» عبور کرده و به «پوست‌اندازی ارزش‌ها» رسیده است. به این معنی که آرمان در سیاستِ شبکه‌ای حل می‌شود. و هویت جمعی به‌جای آرمان، حول «ترومای مشترک» شکل می‌گیرد. و در نهایت نیروهای اجتماعی حول «زخمی که مشترک است» جمع می‌شوند، نه «فکری که مشترک باشد».

در چنین جهانی، فقدان آرمان نه نشانه بیماری سیاست، بلکه یکی از علائم گذار تمدنی است.

حجاریان هنوز سیاست را به‌مثابه «حزب – آرمان – بسیج» می‌فهمد، در حالی که سیاست امروز «جریان – پلتفرم – توجه» است. این همان جایی است که نقد او از بی‌آرمانی، خود به نوعی نوستالژی فکری تبدیل می‌شود.

2⃣ او از «موج‌سواری تئوریک» می‌نالد؛ گویی خود در دهه‌ای زندگی می‌کند که نظریه همچون آچار فرانسه مسائل را باز می‌کرد. اما امروز نظریه یک میدان جنگ است، نه ابزار فهم. نظریه‌ها دیگر نقش لنز ندارند؛ نقش نورافکن دارند. سیاست‌مداران دنیا—از راست افراطی گرفته تا لیبرال‌ها—دقیقاً بر موج همین نورافکن‌ها سوارند.

چیزی که حجاریان آن را «ترجمه‌زدگی» و «مسئله‌ناشناسی» می‌نامد، در حقیقت شکل نوینِ گردشِ اندیشه است یعنی تفکرِ شبکه‌ای، قطعه‌قطعه، انفجاری، و غیرخطی.

او دوباره با «معیارهای سنتی عقل سیاسی» می‌خواهد «سیاست پلتفرمی» را داوری کند. این داوری از همان ابتدا شکست‌خورده است.

3⃣ حجاریان جامعه را مانند یک جدول جامعه‌شناسی می‌بیند؛ جامعه اما مدت‌هاست تبدیل به یک بدنِ آشفته شده

حجاریان از تحلیل طبقاتی متأخر و مفاهیم طبقه/قدرت/منزلت سخن می‌گوید، اما جامعه ایران امروز در منطق «سوژه‌زدایی» است نه طبقه کار می‌کند و نه منزلت. از این رو قدرت با منطق کلاسیک مطالعه‌پذیر نیست

جامعه ایران در حال تجربه «پراکسیسِ بی‌سوبژکت» است. یعنی موج‌های اجتماعی بدون رهبری، بدون آرمان، بدون تجویز. حجاریان اما همچنان دنبال «سوژه‌ای» است که بسیج شود، تعیّن بیابد، سخن بگوید، پروژه بخواهد. این تصور، از اساس انسان‌شناختیِ قدیمی است.

4⃣ نقل قول حجاریان از جاناتان فلوید بسیار زیباست، اما ناخودآگاه به خود حجاریان بازمی‌گردد: او حضور دارد، اما دیگر تأثیر ندارد. علت هم ساده است. زیست‌جهان سیاست تغییر کرده؛

اما او زبانش را تغییر نداده است.

گفتمان نخبه‌گانیِ دهه هفتاد، در برابر واقعیت لرزان قرن بیست‌ویکمی ایران، کارایی ندارد. حضور او یادآور روشنفکری‌ای است که هنوز به روایت‌های بزرگ دل بسته است، هنوز از آرمان‌های کلان سخن می‌گوید، هنوز تجویز را در مقام نظریه می‌نشاند، و هنوز امید دارد گفتمان‌های بلندمدت، فضای سیاست را سامان دهند. اما میدان، دیگر گوش شنوا ندارد. سیاست ایران وارد فاز «حیات حیوانی قدرت» شده، نه اندیشه‌ورزی آرمان‌گرا. از این‌رو، این متن نه نقد سیاست امروز، بلکه شهادت‌نامه افول یک سنت روشنفکری است.

◼️ پروژه‌های فکری از کار نیفتاده‌اند؛

این حجاریان است که دیگر در مرکز جهان فکری نیست. بحران، بحران سیاست نیست؛

بحرانِ «مفسران قدیمی سیاست» است. روشنفکریِ ایرانی در وضعیتی ایستاده است که نه سیاست دیگر به زبان او فکر می‌کند، و نه جامعه دیگر با مفاهیم او نفس می‌کشد، متن حجاریان شبیه آینه‌ای است که سنتی رو به پایان را نشان می‌دهد؛

سنتی که هنوز امید دارد با زبانی ازکارافتاده، جهانی شتابان را بفهمد.

این تراژدیِ اصلی متن است؛ تراژدی‌ای که خودش آن را نمی‌بیند.

@aaagora

✔️حقیقت یا توهم؟ بازی زبانی شاهزاده

✔️حقیقت یا توهم؟ بازی زبانی شاهزاده

⭕️ اگر بخواهیم از دیدگاه فلسفه سیاسی و شناخت‌شناسی به این مسئله نگاه کنیم، می‌توان گفت که ادعای رضا پهلوی درباره دعوت شدن به کنفرانس امنیتی مونیخ و «جلوگیری جمهوری اسلامی» از مشارکت در آن بیش از آنکه در پی کشف حقیقت باشد، یک بازی زبانی در جهت مشروعیت‌بخشی به خویش است. اینجا می‌توان از نیچه، هانا آرنت و حتی هایدگر برای تبیین این مسئله استفاده کرد.

1️⃣ نیچه در اراده به قدرت توضیح می‌دهد که حقیقت در سیاست اغلب تحت‌الشعاع میل به تسلط قرار می‌گیرد. او معتقد بود که آنچه به عنوان «حقیقت» عرضه می‌شود، نه بازتابی از یک واقعیت عینی، بلکه ابزاری برای قدرت است. در این چارچوب، ادعای رضا پهلوی را می‌توان به‌مثابه نوعی «تولید حقیقت» برای هوادارانش دانست—یک روایت که نه بر پایه اسناد و مدارک، بلکه بر اساس نیاز به ایجاد یک چهره مظلوم اما مهم در معادلات بین‌المللی ساخته شده است. او خود را در موقعیت کسی قرار می‌دهد که گویا به عنوان یک بازیگر جدی در سیاست بین‌الملل پذیرفته شده، اما یک نیروی پنهان (جمهوری اسلامی) مانع از حضورش شده است. این روایت نه تنها جایگاه او را در میان هوادارانش تقویت می‌کند، بلکه نوعی حس توطئه‌محور نیز در میان آنان ایجاد می‌کند که می‌تواند به تقویت همبستگی درونی آن‌ها کمک کند.

2️⃣ از سوی دیگر، هانا آرنت در تحلیل خود از «دروغ‌های سازمان‌یافته» در سیاست مدرن، تأکید می‌کند که بزرگ‌ترین دروغ‌ها آن‌هایی هستند که بین حقیقت و توهم مرزی مبهم ایجاد می‌کنند. او در توتالیتاریسم نشان می‌دهد که چگونه حکومت‌ها و رهبران سیاسی از ساختن روایت‌هایی استفاده می‌کنند که حقیقت را نه به‌طور کامل انکار، بلکه در مهی از ابهام فرو می‌برند. این ادعا که «دعوت شده بودم اما جمهوری اسلامی مانع شد» دقیقاً در همین منطقه خاکستری قرار دارد—نه سندی ارائه می‌شود که نشان دهد واقعاً دعوت شده، و نه مدرکی که نشان دهد جمهوری اسلامی به‌طور خاص از حضور او جلوگیری کرده است. اما ساختار جمله و لحن آن به شکلی طراحی شده که مخاطب به‌طور ناخودآگاه تمایل پیدا کند که آن را باور کند، به‌ویژه اگر از قبل نسبت به جمهوری اسلامی ذهنیت منفی داشته باشد.

3️⃣ هایدگر نیز در نقد مدرنیته و زبان، از خطر تبدیل شدن حقیقت به یک «پدیده صرفاً زبانی» سخن می‌گوید. او در تحلیل خود از حقیقت به عنوان ناپوشیدگی اشاره می‌کند که بر خلاف برداشت کلاسیک از حقیقت به عنوان مطابقت با واقعیت، بر فرآیند آشکار شدن یا مخفی شدن حقیقت تأکید دارد. در اینجا نیز می‌توان دید که چگونه حقیقت در فضای رسانه‌ای مدرن نه به‌عنوان چیزی که آشکار شود، بلکه به‌عنوان چیزی که به‌واسطه تکرار و القا ساخته می‌شود، عمل می‌کند. رضا پهلوی با طرح این ادعا، نه به دنبال آشکار کردن یک واقعیت، بلکه به دنبال ایجاد یک تصور عمومی است که او را در جایگاه یک شخصیت تأثیرگذار و در عین حال قربانی نشان دهد.

🔘 سیاست بیش از آنکه عرصه‌ی حقیقت باشد، عرصه‌ی روایت‌سازی است. آنچه امروز در مورد دعوت شدن یا نشدن رضا پهلوی به کنفرانس امنیتی مونیخ مطرح است، نه یک بحث مستند و قابل بررسی، بلکه صرفاً بخشی از جنگ روایت‌هاست که هدفش نه روشنگری، بلکه تثبیت یک موقعیت سیاسی است.

https://t.me/aaagora

در باب جنسیت

 

جنسیت دو راهه ای است که بر سر آن دو اسباب بازی مختلف گذاشته اند. عروسک ها و تفنگ های آب پاش بیش از و پیش از اندام های تناسلی در شکل گیری جنسیت نقش ایفا می کنند.

زن یا مرد، همجنسگرا یا دگرجنسگرا، در نهایت همه ما می خواهیم در یک اتاق تاریک ...... کنیم. بقیه چیزها فقط پندارهای ما هستند. جنسیت شبحی است بر فراز بستر.

کسی که نتواند مانند آب خوردن سکس کند، مانند آب خوردن آدم خواهد کشت. تا زمانی که ما سرکوب جنسی را مخوف تر از تجاوز جنسی ندانیم، با واقعیاتی مخوف تر از تصورات مان روبرو خواهیم شد.

هیچ واقعیتی برای انسان واقعی تر از نیاز او نیست. این نیاز را از وی سلب کنید تا وی در واقعیت خود زندگی کند و این سرچشمه تمامی مخدرات است. 
انسان آزاد اگر قدرت بیابد رویاهای خود را به واقعیت تبدیل می کند و انسان برده اگر قدرت بیابد کابوس های خود را. تا وقتی سرکوب جنسی با تمدن عجین باشد، توحش مانند جنینی در زهدان تمدن رشد خواهد کرد.

ای کاش می توانستیم به ترشح یک هورمون بیشتر از ابراز عشق اهمیت بدهیم. آنگاه دیگر روابط جنسی ما بر پایه اشباح خیالی که از یکدیگر در ذهن داریم شکل نمی گرفت.

تعداد قربانیان سرکوب جنسی همیشه عددی زوج است زیرا در هر رابطه ای که می توانسته شکل بگیرد و نگرفته است، دو نفر قربانی شده اند.

لذت جنسی از تماس اندام های بدن حاصل می شود و نه دخول. اگر این را باور کنیم، آنچه داخل می شود و آنچه به آن وارد می شود، از ذهن ما محو می شود و همراه با آن جنسیت و همراه با آن تمامی توهمات ما درباره زنانگی و مردانگی.

اگر ما توانسته ایم طبیعت را با لباس فراموش کنیم، چرا کارکرد تولید مثل را با یک کاندوم فراموش نکنیم؟ آنچه باقی می ماند لذت تماس دو سطح پوست است و بقیه چیزها، زن و مرد تنها اشباح خیالی بر فراز بستری مادی هستند در اتاقی تاریک.

اسطوره اعداد

اگر چه ما در دنياي كهن زندگي نمي كنيم تا اعتقاد به جريان وقايع به دست ارواح داشته باشيم و به حيوان و يا گياه خاصي ويژگي هاي مقدس نسبت نمي دهيم و به نظر مي رسد كه اسطوره ها در فعاليت هاي روزمره ما نقشي ندارند، اما عناصري در دنياي مدرن وجود دارند كه تنها با نام و شكلي ديگر كاركرد اسطوره ها را ايفا مي كنند. اين عناصر كه از شخصيت هاي تلويزيوني گرفته تا «اعداد» و شماره هاي منتسب به ما ـ شماره شناسنامه، رتبه كنكور... ـ در مكان و زمان گسترش يافته اند حتي در مقايسه با دوران باستان كاربرد وسيع تري دارند. اگر چه در دوران گذشته از حوزه هاي اسطوره اي و نشانه شناسي اسطوره اي در نقاط مكاني و زماني خاصي مثلاً در معابد يا كاخ ها و يا در مناسك و... استفاده مي شد در جهان مدرن تمام اين نشانه ها و نمادها توزيع شده و به صورت عام ـ به دليل رشد رسانه هاي جمعي و ارتباطات ـ از آنها بهره برداري مي شود در نتيجه همه جا مي توانيم نشانه ها و نمادهاي بسيار متعددي را ببينيم كه براساس نظام هاي اسطوره اي ـ ايدئولوژيك يا نظام هاي اسطوره اي ـ اقتصادي تنظيم شده اند. بدين ترتيب اسطوره ها با مصارف كاربردي وارد برنامه ريزي اجتماعي و توليد مادي جامعه گشته و افراد جامعه دائم آنها را مصرف مي كنند. عناصر مدرن در جلوه هاي عيني  و ابعاد ذهني شخصيت انساني تاثير گذاشته و آنچه در ابعاد عيني و بيروني يا ابعاد ذهني و دروني، كارا يافته تقويت نموده و برخي را كه كژ كاركرد بوده تضعيف كرده است و حتي گاه با توسل به شرايط و ابزارهاي الزام آور اجتماع بر ساخته و آميزه هايي از قدرت ـ دانش يك عنصر بيروني (دين) را دروني و فردي و يك عنصر دروني (تمايلات جنسي، خواب و رويا... ) را در ميدان اجتماعي به منصه ظهور گذاشته است. 

مدرنيته افراد سالم و كارآمد را در كارخانه ها و سازمان و...، افراد ناسالام و ناكارآمد را در تيمارستان ها، بيمارستان ها و... و تمام افرادي كه هنوز كارآيي لازم را ندارند در دانشگاه ها، سربازخانه ها و... قرار داده است و از نظر «زماني» نيز انضباط هاي پيچيده و دقيق براي محاسبه آن حاكم كرده تا افراد در «زمان» چقدر در اين «مكان»ها حضور يابند. تا آنجا كه حتي يك تاخير چند ثانيه اي به مثابه امري ناهنجار و جرمي نابخشودني تلقي شده كه سريعاً به مراجع بالاتر گزارش مي شود و در ارزيابي از فرد تاثير مي گذارد. بنابراين سازمان ها و مكانيسم هاي انضباطي از كودكي تا پايان عمر (مدرسه، كارخانه، خانه سالمندان... ) مسئول دروني سازي و پنهان كردن برخي تجليات جمعي، قومي و از طرف ديگر سطحي سازي، برون ريزي و شي سازي برخي تجليات فردي شد. براي اين منظور شماره گذاري و جدول بندي زمان، مكان، افراد، هويت هاي فردي و شغلي لازم بود. 
اگر چه در دوران باستان بود كه شماره گذاري بر زمان ساعت، روز، ماه، سال و غيره را به وجود آورد، اما اين تفكيك ها بيشتر به مرزبندي ساده و تقسيم بندي هاي چند جزء همسان و برابر در بين اجزاي زماني، مكاني و انساني مي انجاميد، مگر در جاهايي كه پاي اسطوره يا دين در ميان بود. مثلاً اعدادي همچون «هفت»، «چهل» و... سمبل هايي از حقايق و معاني اي ژرف تر بودند و اختلاف هفت با عدد هشت، تنها يك واحد نبود و چه بسا عدد هشت در شرايطي، ارزشي معادل يك واحد هم نداشت. جالب آنكه نه تنها عقل شمارشگر انسان در دنياي مدرن تمام اشيا، مكان ها، هويت ها و.... (ماشين درجه يك، استان بيست و نهم، كد ملي و... ) را با اعداد رتبه بندي نموده است بلكه، برخي اعداد جنبه اسطوره شناختي يافته و در جريانات اجتماعي و اقتصادي بيشتر از ارزش واقعي خود نقش بازي مي كند. يك مثال ملموس براي اين موضوع رتبه بندي در كنكور كارشناسي ارشد در رشته جامعه شناسي مي تواند باشد كه در آن، عدد «يك»، هويت اول است و نه تنها اختلاف اين نفر (عدد) با نفر دوم نزد خود فرد يك واحد نيست، بلكه نزد اساتيد، دانشجويان و فرد ديگري  نيز هويت برتر شناخته مي شود، كه هويت هاي ديگر را به نوعي مغلوب و مقهور خود كرده است. از نفر اول تا سوم نيز خود بسته هويتي جديدي را تشكيل مي دهد كه اگر چه مغلوب تكامل و مطلقيت هويت اول قرار گرفته است، اما اين تثليث معنايي نيز به نوبه خود هويت هاي ديگر را تحت سيطره نيروهايش قرار مي دهد. كليت ديگر را نفر اول تا هفتم تشكيل مي دهد كه مجموعه افرادي هستند كه مي توانند در دانشگاه تهران، دانشگاه اول ايران مشغول به تحصيل شده و از بخت هاي اجتماعي و منزلت هاي بالاي پراكنده حول اين دايره هويتي سود ببرند. بسته بعدي، افراد زير شماره ده هستند كه به اصطلاح «يك رقمي»اند. اما افرادي كه رتبه زير «چهل» را كسب كرده اند، در «استان تهران» يعني استان اول ايران مي مانند. 
بنابراين مي بينيم كه شعاع هاي هويتي ديگري نيز از شهرستان هاي دور، بد آب وهوا داراي امكانات معدود و... تا شهرهاي بزرگي چون اصفهان، شيراز، تبريز (شهرستان هاي اول استان) حول «پايتخت» كشيده شده است. جالب آنكه حتي يك دانشجوي شهرستاني كه در شهر خود ممكن است امكانات مساعدي براي ادامه تحصيل داشته باشد، دوري راه، قربت، امكانات كمتر و ديگر محدوديت ها را به جان مي خرد تا به دانشگاه تهران راه يابد. 
اين نشان ها (اعداد) قراردادي بودن خود را پنهان كرده و خود را جاي «حقيقت» جا مي زنند و با توليد جو عاطفي خاصي اهداف و انگيزشي پنهان را دنبال مي كنند و حتي گاهي كه نقش مخرب آنها در تقليل يك شخصيت انساني ـ كه داراي خوبي ها و بدي ها، احساسات، روياها و ابعاد متفاوت ديگر است ـ مشخص مي شود و نزديك است كه وحدت و اقتدار بي چون و چراي اين اسطوره ها زير سوال رود با عبارت «در دنياي پيچيده امروز براي تسهيل امور ناگزير از شماره گذاري هستيم» كه به محدوديت هاي «عقل» (اين امپراتور شكست خورده مدرنيته) اشاره دارد مواجه مي شويم كه به آگاهي زدايي دوباره از اعداد مي انجامد و آنها را به زاويه هاي مبهم و جادويي ناخودآگاه ما پرتاب مي كند تا فعاليت خرد را كند سازد و شخصيت و مسئوليت فردي را ـ بسان جوامع بدوي ـ در ميان اجزاي مرتب و يكنواخت آيين هاي مدرن مستحيل كند و باعث شود نشانه ها و شعائر تحت خدمت خدايان جديد مدرنيته به تاثيرگذاري خشن و مرموز خود ادامه دهند، تا ثابت شود كه انسان امروزي نيز مانند انسان ابتدايي، آنجا كه دانش اش براي انجام كارها كافي است، فقط به دانش تكيه مي كند و با جادو كاري ندارد و اما به محض احساس ناتواني، خطر و آينده نامعلوم به دامان اسطوره سقوط مي كند
.

برای مرگ اتنا

یک سرماخوردگی چند ساعته

حاشيه نشين در حاشيه مرتكب قتل مى شود. حاشيه نشين پول، تلويزيون، پارك و غذا ندارد اما او به اين دليل مرتكب قتل نمى شود. او تن به اين ارتكاب شوم مى سپارد از آنجا كه آگاه نيست و آداب شهرى ندارد. او از لحاظ فرهنگى فقير است و فرهنگ همان آداب شهرى خود ماست و آداب شهرى ما چيزى جز همان پول و ماشين و تلويزيون و پارك و البته آب و غذا و... نيستند. اما حاشيه نشين براى آنكه مرتكب قتل نشود به اين ماديات زمينى نيازى ندارد. او بايد  آگاهى داشته باشد، بايد به شهرنشينى آگاه شود و البته اين نيز كاملاً واضح است و كاملاً بديهى (كمى بخنديد) كه قتل و دزدى و... هيچ ارتباطى به حوزه   هاى تحت تملك اين افراد پاكيزه ندارد و البته يك استدلال ساده عاقلانه كافى است تا تاييد كند كه تحت تملك در  آوردن در ذات خود هيچ ارتباطى به دزدى ندارد(!)...

قتل هميشه محصول و امتداد همين روند مشروعى است كه در آداب شهرى يافت مى شود، البته امتدادى كه به حاشيه  ها ختم مى شود. قتل، سركشى و تجاوز، مكمل همين نهادهاى شهرى است. («فحشا نتيجه تاهل است. زيرا...»۱) البته اين مكمل، تصويرى كاملاً باژگون شده از «فرهنگ» است. تصويرى كه بى ترديد ذاتى «فرهنگ» نيز هست. فرهنگ شهرى براى مشروعيت يافتن و براى هر چه فربه  تر شدن بايد انباشت كند و سرمايه را به انحصار خود درآورد، سرمايه اى كه تنها راه ممكن براى رفاه از آن مى گذرد و براى اين انباشت بايد استثمار كند. استثمار شونده بار عظيمى از توليد و خدمات اجتماعى را بر دوش مى كشد و بايد به حاشيه  رانده شود تا گرسنگى، رنج و زندگى سرشار از كثافتش  از ديده ها پنهان شود. البته اين ديده ها، نگاه همان بدن هاى فربهى است كه چنين تصاوير زننده اى نبايد پاكيزگى محيط شان را بيالايد. پوشش هاى امنيتى در حالى كه شمال و مركز شهر را به شدت تحت الشعاع قرار مى دهند، از اعتقادات و امنيت اين مناطق (شايد بهتر باشد بگوييم اين طبقات) به خوبى دفاع مى كنند. هر چه بيشتر به سمت جنوب مى رويم اين پوشش ها كمتر مى شوند و مراكز فساد و پخش مواد به صورت علنى ترى فعاليت مى كنند.
شهروندان انباشت و شهروندان امكانات شهرى _ امكاناتى كه به مابه ازاى خود آدابى را در روزمره سوژه هاى مشروع اين نظام خلق مى كنند _ روزبه روز و لحظه به لحظه، در همين اماكن پاكيزه و در جريان بى نگاه بدن ها مرتكب قتل مى شوند: قتل روح يك حاشيه نشين. اين همان تصوير واژگون شده فرهنگ است. تصويرى كه البته به سبب اين باژگونى زشت تر از خود فرهنگ است. خيلى ساده است، دارايى تنها راه منتهى به رفاه است و رفاه از اولويت هاى زندگى شهرى است. بدين ترتيب تملك صورت مى پذيرد و به واسطه تملك اين دارايى، امكانات تنها در اختيار همان طبقه اى قرار مى گيرد كه انباشت مى  كند. دامنه امكانات تنگ تر مى شود و حاشيه نشين خود را از اين امكانات مغبون مى بيند... و اين آغاز يك سير عرفى _ استقرايى است. «بى  اخلاقى چيزى نيست جز واكنشى كه آزادى طبيعى، عليه وانمايى نيرنگ آميز و فوق طبيعى زندگى اخلاقى»۲ فرهنگ شهرى برمى انگيزد.
در نهايت آنچه در اين وضعيت پنهان شده است پيوند اين ناهنجارى هاى اجتماعى با زندگى روزمره شهروندهاى اين جامعه است. اين واقعه همچون تمامى وقايع ديگر در آينه كژنماى ركن چهارم دموكراسى، مطبوعات، تحت يك بازنمايى وسيع اجتماعى، روزمره شهروندان را موجه تر از پيش ساخته است.
با رو شدن يك داستان جنايى ما تنها به هيجان خواهيم آمد و از سويى ديگر فرهنگ هر لحظه منتظر است تا با تعيين هويت، هر واقعه اى مبتنى به يك ناهنجارى را تا سطح يك شكست اخلاقى _ فرهنگى مايه تاسف جلوه دهد و يا انگار فرهنگ سرما خورده باشد: «اين يك بيمارى كوتاه مدت است.»
حال عمومى فرهنگ تنها براى مدت كوتاهى دچار ضعف و بيمارى شده است و اين يعنى، مسئله  اى نيست شهروندان عزيز اگرچه اين واقعه مايه تاسف است، اما خودتان را زياد ناراحت نكنيد. «آينده به ندرت در خطر است و پيشگويى همواره به وسيله موازنه ممكن ها، خنثى مى شود: اگر شكست هايى هست چه باك، اگر چهره   هاى اخمويى وجود داشته باشد، اخلاق نيكوى شما آنها را خندان خواهد كرد. روابط كسل كننده سودمند خواهند بود و غيره، و اگر حال عمومى شما بهبود يابد، پس از درمانى خواهد بود كه پيش مى گيريد و شايد هم به بركت نبودن هرگونه درمانى.»۳
پى نوشت  ها:
۱ _ و ۲ _ هر دو از «درگيرى نقد با كليسا و دولت» اثر ادگار بائر
۳ _ به نقل از «اخترگويى» اثر رولان بارت

در باب قضاوت


اندیشیدن توانایی قضاوت کردن است. فلسفه دانشی است که قضاوت را می آموزاند. نظریه پردازان امروزی، قضاوت را تقبیح می کنند و از اینرو فلسفه را و از اینرو اندیشه را.

سنت به اصطلاح تفکر قرن بیستم که از هرمنوتیک و جامعه شناسی وبر آغاز می شود و به پست مدرنیسم و مکاتب آکادمیکی امروز ختم می شود، همگی به ما می گویند که توصیف یک چیز شناخت آن چیز محسوب می شود. هنر، ادبیات، روان شناسی، جامعه شناسی همه و همه از قضاوت سرباز می زنند و به توصیف محض بسنده می کنند. یک نگاهی به جامعه شناسی وبر بیاندازیم: این جامعه شناسی با ادعای اینکه توصیف و طبقه بندی چیزها به فهم ما منجر می شود، نزد آکادمیسین ها پرستیده می شود. اما چگونه با توصیف و تفسیر و بدون قضاوت می توانیم ادعای شناخت چیزی را داشته باشیم؟ ما بیش از هر چیز به قضاوت درباب وضعیت موجود نیازمندیم.

قضاوت بر چهار نوع است: قضاوت درباب صحت و سقم امور (علم)، درباب بایدها و نبایدها (اخلاق و حقوق)، قضاوت درباب زیبایی و زشتی (هنر و فرهنگ)، قضاوت درباب ضرر یا منفعت امور(اقتصاد). هر سخن معناداری می بایست نوع قضاوت خود را معین سازد. علوم انسانی امروز توصیفاتی بدون استدلال، منطق و مفهوم پردازی هستند، سیاست امروز از آنچه باید هیچ نمی گوید، هنر امروز توانایی تعیین زشتی و زیبایی چیزها را ندارد و اقتصاد امروزی از تعیین منفعت یا ضرر انسانها طفره می رود. آنها تنها توصیفی از چیزها ارائه می دهند و هرگونه قضاوتی را تحت عنوان ایدئولوژی تخطتئه می کنند.

هیچ مدرسه ای قضاوت را آموزش نمی دهد زیرا آنکه قضاوت را بیاموزاند اول از همه خود قضاوت خواهد شد. حتی دموکراسی  نیز برپایه انکار قضاوت استوار شده است. بدین ترتیب توده ها بی آنکه توانایی قضاوت داشته باشند، انتخاب می کنند. فلسفه سقراط شکست سختی از سوفیسطان معاصر خورده است: آنچه اکثریت را متقاعد کند حقیقت نام گذارده خواهد شد. عافیت‌جویی و مغلق گویی خردورزی شمرده می شود.

هراس از قضاوت کردن و قضاوت شدن بیش از هر چیز نزد کامو و در کتاب آشفته سقوط و قاضی توبه کارش نمایان می شود. کامو محصول بی فکری و درماندگی بورژوازی در برابر یک قضاوت تاریخی است: ارزش های بورژوایی غلط هستند پس تمهید بورژوازی آن است که وانمود کند خود ارزشگذاری و قضاوت امری غلط است.

جامعه شناسی که با فرضیه ها به میدان تحقیق می رود و با مشتی اطلاعات و تایید یا رد فرضیه ها بازمی گردد هیچ کار مفیدتر از تفریح سگان انجام نداده است که با آنچه پرتاب کرده اند بازمی گردد. بدون قضاوت، بدون درک آنچه معقول است، آنچه حق ماست، آنچه در هماهنگی با ماست، آنچه به نفع ماست، شناخت هیچ ارزشی نخواهد داشت.

بیش از حد باستانی یا بیش از حد جدید، هرچه هست من یک سقراطی باقی می مانم. شناخت تنها ادراک نیست بلکه قضاوت نیز هست.

در باب هنر پیشه ها

مهارت شایسته ستایش است اما هیچگاه فضیلت نیست. هنر در ماهیت چیزی جز مهارت نیست که با ممارست بدست می آید. از زمان انقلاب صنعتی، ماشین ها توانستند مهارت خود را همراه با دقت و سرعت بیشتر به رخ هنر بکشانند، پس هنر کوشید تا هرچه بیشتر از ماهیت مبتذل خود یعنی مهارت در تقلید بگریزد و به دیگر قوای ذهنی و عملی بشر دست آویزد مانند ابتکار، بی همتایی و تخیل. اما در نهایت از مهارت در تقلید به ورطه مهارتی دیگر فروافتاد. ابتکار و بی همتایی به ورطه غرابت و بیگانگی افتاد (گروتسک و هنر آبستره) ، تخیل به ورطه بی معنایی (مانند دادائیسم و سورئالیسم) و سرهم بندی (مانند رئالیسم جادویی).

مهم نیست چقدر علیه تعریف افلاطون از هنر به عنوان تقلید سخن رانده شده و کتابها نوشته شده، هنر چیزی جز تقلید نبوده و نخواهد بود.

 مبتذل ترین این مهارتها در تقلید، تقلید رفتار و شخصیت است و اوج این ابتذال در هنرپیشگان تجلی مییابد. اگر توانستید تفاوتی بین مهارت یک هنرپیشه و یک نجار بیابید که برتری اولی را بر دومی اثبات کند، پس تمامی سخنان من را به عنوان یاوه گویی فراموش کنید. اما اگر نتوانستید، چنانچه یک قاضی منصف بودید، پس از خود بپرسید چگونه است که هنرپیشه در شهرت خویش غرق می شود و چون قهرمانان اساطیر یونان به مقام نیمه- خدایی می رسد حال آنکه همواره از او پوسته ای از ظاهر و باطنی ساختگی نمایان است و چگونه است که صنعتگر در پشت مهارت مصنوع خود ناپدید و نامرئی است.

توده ها از بنیان تباه هستند. آنها نه تنها زیبایی را از امر زیبا بازنمی شناسند، بلکه مقلد را از مهارت در تقلید بازنشناخته و وی را چون نیمه خدایی در معابدی همچون جشنواره ها و سینماها پرستش میکنند. آنچنان در شوق پرستش سر خم می کنند که فرصتی بدست نمی آورند تا سر بلند کرده و بینند واقعا مشغول پرستش چه کسی هستند.

سینما جایی است که چهره های تاریک، انسان‌های بی چهره را عبادت میکنند.

من اهمیتی نمی دهم به تماشای کدام فیلم می روید و کدام موسیقی گوش می کنید، مسئله در ستایش شماست. ستایش یک هنرپیشه نباید از ستایش نقاشی یک کودک چهارساله بیشتر باشد.

آیا زمانی فراخواهد رسید که مفاهیم بر بازنمودها غلبه یابند؟ آیا زمانی خواهد رسید که توده ها پا به جهان مفاهیم بگذارند؟ اگر هم از قضا کسی گذرش به این جهان بیافتد، در آنجا تنها فیلسوفانی مرده و پیچیده در تارعنکبوتی از نظریات خواهد یافت. کتابهای پوسیده آنان با تصاویر متحرک و زنده جهان بازنمودها قدرت رقابت ندارد. در هر حال، توده ها باکی از این سخنان من ندارند زیرا می دانند وقتی حماقت به اندازه کافی شایع باشد، این خرد است که احمقانه به نظر خواهد رسید.

درباب بندگی

کشاورز برای باران به آسمان خیره می ماند و پرنده برای دانه به زمین. مترسک پرنده در مزرعه است و مترسک کشاورز در آسمان. هر دو غافل از اینکه آزاد اند اگر بیهوده از ترس و جبونی به زمین و آسمان خیره نمانند. بنده از ترس بالهای آزادی خود را فراموش می کند.

اگر ارباب بخشی از آرزوی بنده نبود، تا الان اربابان را از دم تیغ گذارنده بودیم. ارباب در مغز توست، ارباب مترسک است، زمین مال توست بر آن فرود آی و سهمت را بچین. چه شوربختی که شورش بندگان همانقدر واقعی جلوه می کند که شورش پرندگان در فیلم هیچکاک.

اخلاق بندگان از هر موجود پلشتی قهرمان می سازد. شخصیت و بزرگی قهرمان انعکاسی است از بی شخصیتی و کوچکی میلیون ها انسان. آنکه توانست و ستایش شد انعکاسی است از هزاران تن که نتوانست و فراموش شد.

مهم نیست که چه چیزی را می پرستی، مهم این است که زانو زده ای. انسان تنها موجود دوپایی است که بهتر از هر چهارپایی سواری می دهد.

پوست کلفت می شود اما شلاق ها نرم نمی شوند و امید ما به نرمش شلاق کتابی است زیر بغل کسی که شلاق می زند، مهیب ترین امیدی که تاکنون وجود داشته است. آنچه نیاز داریم کوچکترین شجاعت است: آیا دندانی داری که از شدت خشم بر هم بسایی و آیا زبانی داری که ساده ترین کلمه را بر زبان آورد: نه.

هر آنکه می ستایی، در یک چیز مشترک اند: انها مالک هستند. مالکین جسم و چه نگون بخت تر اگر مالک روان تو نیز باشند. مالک تو و آنچه تو بدان نیاز داری.