حدیثِ حاضرانِ غایب» یا بازتکرار خستگیِ سیاست؟ نقدی بر مقاله اخیر حجاریان
☑️ «حدیثِ حاضرانِ غایب» یا بازتکرار خستگیِ سیاست؟
نقدی بر مقاله اخیر حجاریان
📎 مقاله اخیر حجاریان با نالهای آغاز میشود که بیش از آنکه از بحران سیاست بگوید، از بحران تصویر روشنفکری ایرانی پرده برمیدارد. گلایهای همیشگی، چنانکه گویی سیاست ایران یک رمان روسی است و او یکی از شخصیتهای فرعی آن؛ همیشه در آستانه فهمِ فاجعه، و هرگز در بطن آن.
حجاریان هنوز در جهان «پروژه» نفس میکشد، جهانِ مردم اما مدتهاست فرو ریخته
او میپرسد چرا در ایران «پروژه»ای شکل نمیگیرد؛ پرسشی که از همان سطر اول نشان میدهد همچنان در پارادایم دهۀ ۷۰ نفس میکشد:
پارادایم «پروژههای بزرگ»، «راهنمای عمل»، «آرمان احزاب»، «دورهنامه و گفتوگوهای فکورانه». اما حقیقت تلخ این است که پروژه دیگر واحد تحلیل نیست؛ زیستجهان سیاسی ایران وارد منطق «ریز-خشونتها» و «ریز-مصالحهها» شده است.
جامعهای که هر روز زیر موجی از فروپاشی میچرخد، پروژه نمیخواهد؛ پناهگاه معنایی میخواهد.
رمان سیاست ایران از «طرح کلان» عبور کرده و به «زیستسیاست اضطراری» سقوط کرده است. این سقوط، نه ضعف روشنفکری، بلکه تغییر ماهیت میدان سیاست است. بنابراین پرسش او از ابتدا غلط است؛ چون مبتنی بر جهان دیروزی است.
1⃣ او میگوید سیاست ایران از «آرمان» تهی شده؛ اما خود متن نیز نشان میدهد که او هنوز به آرمان بهمثابه «کمپاس معنوی» باور دارد.
اما ما امروز در دوران پساآرمان زندگی میکنیم؛ دورانی که حتی سیاست نیز از «کلانارزشها» عبور کرده و به «پوستاندازی ارزشها» رسیده است. به این معنی که آرمان در سیاستِ شبکهای حل میشود. و هویت جمعی بهجای آرمان، حول «ترومای مشترک» شکل میگیرد. و در نهایت نیروهای اجتماعی حول «زخمی که مشترک است» جمع میشوند، نه «فکری که مشترک باشد».
در چنین جهانی، فقدان آرمان نه نشانه بیماری سیاست، بلکه یکی از علائم گذار تمدنی است.
حجاریان هنوز سیاست را بهمثابه «حزب – آرمان – بسیج» میفهمد، در حالی که سیاست امروز «جریان – پلتفرم – توجه» است. این همان جایی است که نقد او از بیآرمانی، خود به نوعی نوستالژی فکری تبدیل میشود.
2⃣ او از «موجسواری تئوریک» مینالد؛ گویی خود در دههای زندگی میکند که نظریه همچون آچار فرانسه مسائل را باز میکرد. اما امروز نظریه یک میدان جنگ است، نه ابزار فهم. نظریهها دیگر نقش لنز ندارند؛ نقش نورافکن دارند. سیاستمداران دنیا—از راست افراطی گرفته تا لیبرالها—دقیقاً بر موج همین نورافکنها سوارند.
چیزی که حجاریان آن را «ترجمهزدگی» و «مسئلهناشناسی» مینامد، در حقیقت شکل نوینِ گردشِ اندیشه است یعنی تفکرِ شبکهای، قطعهقطعه، انفجاری، و غیرخطی.
او دوباره با «معیارهای سنتی عقل سیاسی» میخواهد «سیاست پلتفرمی» را داوری کند. این داوری از همان ابتدا شکستخورده است.
3⃣ حجاریان جامعه را مانند یک جدول جامعهشناسی میبیند؛ جامعه اما مدتهاست تبدیل به یک بدنِ آشفته شده
حجاریان از تحلیل طبقاتی متأخر و مفاهیم طبقه/قدرت/منزلت سخن میگوید، اما جامعه ایران امروز در منطق «سوژهزدایی» است نه طبقه کار میکند و نه منزلت. از این رو قدرت با منطق کلاسیک مطالعهپذیر نیست
جامعه ایران در حال تجربه «پراکسیسِ بیسوبژکت» است. یعنی موجهای اجتماعی بدون رهبری، بدون آرمان، بدون تجویز. حجاریان اما همچنان دنبال «سوژهای» است که بسیج شود، تعیّن بیابد، سخن بگوید، پروژه بخواهد. این تصور، از اساس انسانشناختیِ قدیمی است.
4⃣ نقل قول حجاریان از جاناتان فلوید بسیار زیباست، اما ناخودآگاه به خود حجاریان بازمیگردد: او حضور دارد، اما دیگر تأثیر ندارد. علت هم ساده است. زیستجهان سیاست تغییر کرده؛
اما او زبانش را تغییر نداده است.
گفتمان نخبهگانیِ دهه هفتاد، در برابر واقعیت لرزان قرن بیستویکمی ایران، کارایی ندارد. حضور او یادآور روشنفکریای است که هنوز به روایتهای بزرگ دل بسته است، هنوز از آرمانهای کلان سخن میگوید، هنوز تجویز را در مقام نظریه مینشاند، و هنوز امید دارد گفتمانهای بلندمدت، فضای سیاست را سامان دهند. اما میدان، دیگر گوش شنوا ندارد. سیاست ایران وارد فاز «حیات حیوانی قدرت» شده، نه اندیشهورزی آرمانگرا. از اینرو، این متن نه نقد سیاست امروز، بلکه شهادتنامه افول یک سنت روشنفکری است.
◼️ پروژههای فکری از کار نیفتادهاند؛
این حجاریان است که دیگر در مرکز جهان فکری نیست. بحران، بحران سیاست نیست؛
بحرانِ «مفسران قدیمی سیاست» است. روشنفکریِ ایرانی در وضعیتی ایستاده است که نه سیاست دیگر به زبان او فکر میکند، و نه جامعه دیگر با مفاهیم او نفس میکشد، متن حجاریان شبیه آینهای است که سنتی رو به پایان را نشان میدهد؛
سنتی که هنوز امید دارد با زبانی ازکارافتاده، جهانی شتابان را بفهمد.
این تراژدیِ اصلی متن است؛ تراژدیای که خودش آن را نمیبیند.
@aaagora
روزنامه نگاري براي آنها كه بهانه اي براي ديگر انديشي دارند،اولين ابزار و براي آنها كه خود را آخرين فرصت زيستن مي دانند اولين فرصت است . روزنامه نگاري براي آنها كه دغدغه نان خيلي هم آزارشان نمي دهد بهترين دغدغه است تامجال چشيدن طعم فقر را نيز بيابند. و"روز نامه نگاري" براي من كه مي كوشم" ابزارها"،"فرصتها" وبالاخره "دغدغه هاي فلسفی ام " را با يكديگر بياميزم لذت مضاعفي است . روزنامه نگار مادام كه در هياهوي مدام بازي سياست خويشتن خويش را نباخته است مي تواند روزنامه نگاري كند در غير اين صورت ابزاري است كه براحتي مي توان آنرا مستهلك ساخت.روزنامه نگاري آميزه شگرفي است از هنر وفني كه اگر با ذره بين واقع بينيمان همراه شود انگيزه اي اعجاب انگيز خواهد شد براي نسلي كه مي كوشد هويت واقعي خويش را به بهترين شكل ممكن عرضه كند